خانه / فیلم و سریال / نگاهی به فیلم درخت گلابی وحشی The Wild Pear Tree

نگاهی به فیلم درخت گلابی وحشی The Wild Pear Tree


نگاهی به فیلم درخت گلابی وحشی The Wild Pear Tree
  • بازیگران: دوغو دمیرکول ـ مورات جِمجیر ـ هازار اِرگوچلو و …
  • فیلم‌نامه: آکین آکسو ـ اِبرو جیلان ـ نوری بیلگه‌جیلان
  • کارگردان‌: نوری بیلگه‌جیلان
  • ۱۸۸ دقیقه؛ سال ۲۰۱۸؛ محصول ترکیه، مقدونیه، فرانسه، آلمان، بوسنی و هرزگوین، بلغارستان، سوئد
  • ستاره‌ها: ۴ از ۵
  • این یادداشت در شماره ۵۵۲ مجله «فیلم» منتشر شده است
  • رسم‌الخط این یادداشت بر طبق رسم‌الخط مجله «فیلم» تنظیم شده است

.

جادوی جیلان

.

خلاصه داستان: سینان که در روستایی کوچک به همراه خانواده‌اش زندگی می‌کند، در فکر چاپ کتابش است. کتابی که از خاطرات شخصی‌اش نشأت گرفته. اما او پول کافی برای این کار ندارد و به هر کسی هم که رو می‌اندازد، کمکی نمی‌کنند. پدر او هم که در فکر کندن چاه و رسیدن به آب است تا با آن دشت را سیراب کند، مرد بی‌خیالی به نظر می‌رسد که با شرط‌بندی روی مسابقه‌های اسب‌دوانی، همه‌چیزش را از دست داده و در آستانه بازنشسته شدن از شغل معلمی، هیچ پولی در بساطش نیست. تمام تلاش پدر این است تا به آب برسد اما این کار از نظر سینان و بقیه مردم روستا، عبث و احمقانه است …

یادداشت: درخت گلابی وحشی به یک رمان می‌ماند. بیلگه‌جیلان دومین رمان چهارصد صفحه‌ای آکین آکسو، که از اقوامش است و در نوشتن فیلم‌نامه هم مشارکت داشته را برای جدیدترین اثر خود انتخاب کرده. رمانی که در واقع زندگی واقعی آکسو است. بیلگه‌جیلان در ابتدا قصد داشت فیلم‌نامه‌ای درباره پدر خودش بنویسد که بعد از خواندن رمان آکسو که خیلی اتفاقی به دستش رسیده بود، تصمیم می‌گیرد داستان او را تعریف کند. آکسو در فیلم نقش همان روحانی را بازی می‌کند که روی درخت رفته تا سیب بچیند و اتفاقاً یکی از بهترین بازی‌های فیلم متعلق به اوست. نقش پررنگ آکسو که حالا معلمی‌ در ارزینجان ترکیه است، در فیلم جدید جیلان انکارناشدنی‌ست.

 درخت گلابی وحشی، از همه‌چیز حرف می‌زند، سیاست، دین، مذهب، ادبیات و جامعه. جیلان عاشق تعریف کردن داستان است، عاشق توجه به جزییاتی غریب که فضا می‌سازند. راش‌های اولیه فیلم پنج ساعت بود که در نهایت به سه ساعت کاهش پیدا کرد و این نشان می‌دهد که جیلان سر پرشوری دارد و عاشق گفتن قصیده است. قصیده‌ای که نرم‌نرمک شکل می‌گیرد و مخاطب را درون خودش حل می‌کند. لحظه‌هایی در فیلم وجود دارد که آن را تا حد یک فضای رویایی پیش می‌برد. مثل جایی که سینان، به عنوان نویسنده‌ای تازه‌کار که در پی انتشار اولین کتاب خود است، نویسنده معروفی را در کتاب‌فروشی می‌بیند، کنارش می‌نشیند و شروع می‌کند به حرف زدن و پرسیدن سوال‌های فراوان از او. آن‌ها که طبقه دوم نشسته‌اند، گرم صحبت می‌شوند. در این همین لحظه، دوربین از زاویه دید نویسنده معروف، به درِ ورودی طبقه اول نگاه می‌کند که دختری زیبا از زیر باران به کتاب‌فروشی پناه می‌آورد. همین! برای جیلان، همین لحظه مهم است، لحظه‌ای بین واقعیت و رویا.

هر چه جلوتر می‌رویم، واقعیت زندگی تکراری سینان، بین خواب و خیال و توهم می‌چرخد و ما به عنوان مخاطب نمی‌دانیم این‌ها از کجا نشأت می‌گیرند؟ در لحظه عجیب دیگر، سینان وارد قهوه‌خانه‌ای می‌شود که پدرش در آن نشسته. دوربین که همراه با سینان به پدر نزدیک می‌شود، قهوه‌خانه را پر از مشتری می‌بینیم. اما لحظه‌ای بعد وقتی سینان سر می‌چرخاند، هیچ‌کس آن‌جا نیست و پدر هم روی همین نکته تأکید می‌کند. این‌گونه انگار وارد دنیایی خیالی شده‌ایم که در عین حال واقعی هم هست و از روزمره‌ها نشأت می‌گیرد. مثل آن صحنه تکان‌دهنده پایانی که مخاطب را به هول‌وولا می‌اندازد؛ سینان از دیدگاه مخاطب / کارگردان، خودکشی کرده اما در دیدگاه پدر مشغول کندن چاه است تا به آب برسد. سینانی که خودش را حلق‌آویز کرده واقعی‌ست یا آنی که دارد چاه می‌کند؟ مخاطب کدامش را باور می‌کند؟ کدامش را باید باور کند؟ اصلاً این لحظه و لحظه‌هایی شبیه این، از دیدگاه چه کسی‌ست؟ فیلم در عین واقع‌گرایی، به لحظه‌های ناب جادویی هم نقب می‌زند و به این شکل مخاطب را به درون هزارتویش می‌کشد.

سینان از روستای محل زندگی‌اش متنفر است. یک‌بار به دوست پلیسش می‌گوید اگر دیکتاتور بود، روستایش را با بمب اتم از بین می‌برد. او در پی زندگی دیگری‌ست. نوشتن کتاب برای او مفری‌ست برای فرار از زندگی روزمره اما فضای بسته روستا (شاید  بتوانیم بگوییم فضای بسته جامعه‌ای که جیلان، هم عاشق آن است و هم به آن نقد دارد) این اجازه را به او نمی‌دهد. آدم‌هایی که در گشت‌وگذارهایش در روستا با آن‌ها برخورد می‌کند، آن‌قدر افکار عقب‌مانده و پوسیده‌ای دارند که به او حق می‌دهیم اگر کاری از دستش برمی‌آمد، باید بلایی سر این آدم‌ها می‌آورد!

آدم‌های این روستا تقریباً هیچ کاری نمی‌کنند و جیلان نگاه نقادانه‌اش را با نشان دادن آن‌ها در کسوت‌های مختلف، برای بیننده روشن می‌کند. سینان در تمام طول مدت فیلم، مشغول کلنجار رفتن با آن‌هاست. او با پرسش‌های بی‌وقفه‌اش آن‌ها را به چالش می‌کشد و سعی می‌کند افکار متفاوت خود را بهشان نشان بدهد و وادارشان کند از پوسته‌شان خارج شوند، هر چند این کارش در نهایت نتیجه‌ای هم در برندارد. به عنوان مثال دقت کنید به حرف‌های طولانی‌اش با آخوندهای روستا که افکار دگم و بسته‌شان چنان بار آمده که ایده‌های سینان را درک نمی‌کنند. یا نگاه کنید به سکانس صحبت طولانی سینان با آن نویسنده معروف که در نهایت به عصبانیت نویسنده می‌انجامد. البته جیلان فقط به این آدم‌ها هم اکتفا نمی‌کند و نمونه‌های دیگری مانند شهردار را هم نشان‌مان می‌دهد که برای اتاقش در نگذاشته تا به گفته خودش، به این شکل نشان بدهد که از مردم است و دوست دارد درد آن‌ها را بشنود و احتمالاً مشکلات‌شان را حل کند، اما وقتی سینان از مقدار نه‌چندان زیاد پولی حرف می‌زند که برای چاپ کتابش لازم دارد، شهردار فوری موضعش را عوض می‌کند و او را به شخص دیگری پاس می‌دهد که تاجر است و دستی در کارهای این‌چنینی دارد. حتی سینان به آن مرد هم سر می‌زند که سروکارش با شن و ماسه و سنگ است و کار نوشتن را هم چیزی همتراز با کار خودش می‌داند و نوشتن کتاب را با حمل کردن شن و ماسه با کامیون مقایسه می‌کند. در نهایت هم که حرف سینان را متوجه نمی‌شود و با تعصبی کورکورانه، به او درس زندگی می‌دهد و با جمله‌هایی آشنا برای ما، از این حرف می‌زند که درس خواندن را رها کرده و برای خودش کسی شده و حالا دانشگاه‌رفته‌ها برای کار پیش او می‌آیند و این که: زندگی آن چیزی نیست که سینان و امثال او فکر می‌کنند. سینان با چنین موجوداتی درگیر است. هر چه‌قدر چشم‌اندازهای روستا، با آن دقت نظر همیشگی جیلان و فیلم‌بردار همیشگی‌اش گوکهان تیریاکی در نمابندی‌ها، زیبا و خیره‌کننده است، به همان اندازه آدم‌های دوروبر سینان خفقان‌آور هستند.

اما شاید مهم‌ترین سکانس فیلم، همان نیم ساعت ابتدایی شکل می‌گیرد. جایی که سینان با دختری به نام خدیجه برخورد می‌کند. از همان ابتدا، نوع دکوپاژ و کادربندی‌های جیلان، این سکانس را به نقطه ثقل داستان بدل می‌کند. سینان در حال راه رفتن است که دختری صدایش می‌زند. او به سمت صدا برمی‌گردد و در نمایی دور و میان درخت‌هایی که برگ‌های‌شان به رنگ زرد در آمده و صحنه‌ای زیبا تشکیل داده، دختری برای سینان دست تکان می‌دهد. حرکت سینان به سمت دختر و عبورش از روی پلی چوبی برای رسیدن به او، چنان است که گویی به دنیایی دیگر قدم می‌گذارد. او با خدیجه مشغول صحبت می‌شود و در خلال حرف‌های‌شان بویی از علاقه هم به مشام می‌رسد. کم‌کم خدیجه دردودل‌هایش را برای سینان می‌گوید. او خیالاتی در سر می‌پروراند و شاید تنها کسی‌ست که خیال و رویایی از جنس رسیدن به جزیره گنج در سر دارد. حرف‌های خدیجه زیبا، کم‌کم سینان را به حس و حالی دیگر فرو می‌برد که تا پایان فیلم هم نمونه‌اش را نمی‌بینیم و به همین علت است که این سکانس رنگی، با بخش‌های دیگر فیلم به کلی فرق دارد. کم‌کم باد شروع به وزیدن می‌کند، دختر موهایش را به دست باد می‌سپارد و سینان را به غلیان احساسات می‌اندازد.

 جیلان عاشق این لحظه‌های زندگی‌بخش، زیبا و در عین حال مرموز است. نمونه‌ای دیگر از این مواجهه را می‌توان در صحنه‌ای از فیلم دیگرش روزی روزگاری در آناتولی هم دید، جایی که قاتل به همراه پلیس‌ها شبی را در خانه کدخدا اتراق می‌کنند و در لحظه‌ای حساس با دیدن دختر زیبای کدخدا، انگار مسخ می‌شوند. روز بعد، همه در فکر این دختر هستند و جیلان، مرگ و نیستی نیمه اول آن فیلم را با حیات نیمه دومش تعویض می‌کند که انگار آن دختر زیبا و مرموز، همه‌چیز را از بیخ و بن تغییر داده است. درست مانند اتفاقی که در درخت گلابی وحشی هم می‌افتد و سینان، جایی در مسیر زندگی‌اش به دختری زیبا و مرموز برمی‌خورد که مثل هیچ‌کس نیست. حیف که کمی بعد، او ناخواسته ازدواج می‌کند و اسیر دیدگاه‌های بسته و سنتی آدم‌های دوروبرش می‌شود.

اتفاقاً درست بعد از این سکانس مرموزانه/ عاشقانه است که سینان آدم‌های دوروبرش را به چالش می‌کشد و عاصی‌شان می‌کند. انگار درست بعد از گاز گرفته شدن لبش توسط آن دختر عجیب، برای رسیدن به آرزوهای دورودرازش، تلاش بیش‌تری به خرج می‌دهد و در این مسیر جسارت بیش‌تری هم از خود نشان می‌دهد. حتی گاهی گستاخانه حرف‌هایی می‌زند که دیگران را عصبانی می‌کند. مثل آن‌جا که با کنایه، از خدیجه با دوستش حرف می‌زند و او را که عاشق خدیجه بوده و حالا با ازدواج دختر، ازدست‌رفته می‌بیندش، می‌رنجاند که باعث دعوایی سخت می‌شود. در ادامه همین رفتار عجیب و بی‌محاباست که بر سر گم شدن چند لیر از جیبش، به کل افراد خانواده مشکوک می‌شود و بر سرشان داد می‌زند. حالا انگار او تبدیل به انسانی دیگر شده که قرار نیست منفعل باشد.

اما جدا از خدیجه که اصولاً حضوری نمادین در داستان دارد، ادریس، پدر سینان وجهه دیگری از شور زندگی در آن روستای زیبا اما تهی‌ست. پدری که با یک آدامس اسباب‌بازی برق‌دار، دخترش را شوکه می‌کند و مدام در حال خندیدن است. خندیدنی خاص که کم‌کم تبدیل به موتیفی عجیب می‌شود. او برای آبیاری دشت در فکر کندن زمین و رسیدن به آب است. آرزویی که از همان ابتدا در فیلم مطرح می‌شود و تا انتها هم باقی می‌ماند. او پای سینان را هم به آرزویش می‌کشد و در حالی که همه معتقدند در این مکان آبی وجود ندارد، پدر مصرانه زمین را می‌کند. به این شکل است که او تبدیل می‌شود به تنها آدمی که در فکر رویایی بزرگ است اما انگار فشار محیطی که در آن زندگی می‌کند، به او این اجازه را نمی‌دهد که رشد کند و به آرزویش برسد. او در لحظه‌های پراسترس، مثل آن‌جا که سینان بر سر گم شدن پولش دادوبیداد می‌کند، مدام در حال خنده و شوخی و آرام کردن اطرافیان است. او یکی از بهترین شخصیت‌های داستان است که با بازی خوب مورات جمجیر تبدیل می‌شود به یکی از نقاط مهم فیلم. او را از ابتدای داستان مردی می‌بینیم بی‌خیال و شنگول که به رغم مشکلات فراوان و بی‌پولی، هم‌چنان می‌خندد و بی‌عار به نظر می‌رسد. اما وقتی سینان در کیف او تکه‌ای روزنامه پیدا می‌کند که نقدی از کتاب به‌چاپ‌رسیده‌اش است، اشک در چشم‌های پسر حلقه می‌زند و درست در همین نقطه متوجه می‌شویم این پدر سرخوش، بی‌شتر از آن چیزهایی که فکر می‌کرده‌ایم، می‌داند. این موضوع در سکانس انتهایی که پدر و پسر با هم خلوت می‌کنند، بیش‌تر مشخص می‌شود. در این سکانس مهم، ادریس از بی‌نتیجه بودن جستجویش برای آب می‌گوید و بعد بی‌خیال شانه بالا می‌اندازد و ادامه می‌دهد که: «چه باید کرد؟ [کاریش نمی‌شود کرد]» او که سعی داشت حرفش را از ابتدای فیلم به کرسی بنشاند، در انتها به این نتیجه می‌رسد که انگار اشتباه می‌کرده و جمله‌ای می‌گوید که فکر مخاطب را مشغول می‌کند: «بازم اونا [مردم روستا] حق داشتن». استفاده از واژه «باز هم»، به شکلی زیرپوستی نشان می‌دهد که انگار پدر هم مانند سینان، تمام آرزوهایش را با این مردم عجیب و غریب به خاک سپرده است و ظاهراً دفعه اولش نیست. او در ادامه حرف‌هایش با سینان، از دیدگاه جالبش نسبت به زندگی می‌گوید و این که آدم‌ها را با تمام خاطرات خوب و بدشان باید فراموش کرد. در این لحظه‌ها، نه‌تنها سینان، بلکه ما هم با تعجب به مردی خیره می‌شویم که از ابتدا گمان می‌کردیم حرفی برای زدن ندارد و تنها قرار است آن خنده مقطعش را نشان‌مان بدهد. در حالی که سینان با ناامیدی تمام، از جوانی به‌هدررفته‌اش حرف می‌زند و حتی برای نشان دادن این هدررفتگی، زندگی پدر را به میان می‌کشد که با معلمی، جوانی‌اش را از دست داد، پدر با همان لبخند همیشگی بر لب (که حالا دیگر برای مخاطب آن‌قدرها هم آزاردهنده نیست) می‌گوید اگر کاری را که انجام می‌دهی، دوست داشته باشی، تمام مشکلات حل خواهد شد. او حتی صحبت را به کتاب سینان می‌کشاند و این‌جاست که متوجه می‌شویم او برخلاف دیگران، کتاب پسر را با دقت خوانده و حتی متوجه انعکاس شخصیت خودش در داستان پسر هم شده است. این در حالی‌ست که کتاب سینان هیچ فروشی نکرد و به انباری کتاب‌فروشی منتقل شد. حتی مادر و خواهر او هم کتاب‌هایش را نخواندند و به این شکل شخصیت پدر، برای سینان و ما پررنگ‌تر می‌شود. سینان وارد چاه می‌شود تا آرزوی پدر مبنی بر رسیدن به آب را عملی کند، هر چه‌قدر هم که این کار عبث و بیهوده به نظر برسد و هر چه‌قدر هم که به هدررفتن جوانی او منجر بشود.

در حالی که خودِ ترک‌ها، این فیلم جیلان را «سیاه‌نمایی» از جامعه ترک نمی‌دانند، خیلی از نویسنده‌های ما بعد از دیدن فیلم آن را سیاه‌نمایی خوانده‌اند! اما واقعیت این است که جیلان عاشق ترکیه است. او در حالی که به‌راحتی می‌توانست (و هم‌چنان هم می‌تواند) در کشورهای دیگر و با بازیگرانی دیگر فیلم بسازد، هیچ‌گاه از مملکت خود خارج نمی‌شود و همیشه داستان‌هایی درباره ترکیه می‌گوید. به لوکیشن فیلم‌های مختلفش که نگاه کنیم این میزان از علاقه را درک خواهیم کرد. استانبول (در فیلم‌های دوردست و سه میمون)، کیریک کاله (در روزی روزگاری در آناتولی)، کاپادوکیا (در خواب زمستانی)، ارزروم (در اقلیم‌ها) و حالا هم چاناک‌کاله در این فیلم. او قدم به قدم شهرهای مختلف ترکیه را می‌چرخد و در عین نشان دادن زیبایی‌های نفس‌گیر مملکتش، به عنوان انسانی آزادی‌خواه و مترقی، کمبودها، سیاهی‌ها و تعصب‌های بی‌جایی که در مملکتش وجود دارد را نشان می‌دهد تا انسان‌ها بیش‌تر درباره‌اش فکر کنند و قدمی رو به جلو بردارند. نکته این‌جاست که شخصیت‌های داستان او، به‌خصوص شخصیت‌های این فیلم، هیچ‌گاه در نظر مخاطب کریه به نظر نمی‌رسند چون جیلان اعتقادی به کریه بودن آدم‌ها ندارد. کافی‌ست نگاه کنید به همان شهردار که چه‌گونه ابتدا از سینان استقبال می‌کند و درباره فهمیدن درد مردم داد سخن می‌دهد اما وقتی پای پرداخت پول به میان می‌آید، مثل بچه‌ها سعی می‌کند حواس سینان را پرت کند. اتفاقاً در این صحنه‌ها، طنزی ملایم جاری‌ست که شاید ته‌لبخندی هم از مخاطب بگیرد. یا به عنوان مثالی دیگر نگاه کنید به دو روحانی روستا که سینان با آن‌ها حرف می‌زند. چهره‌های‌شان به هیچ عنوان دافعه‌برانگیز نیست و این نشان می‌دهد که جیلان قصد کوبیدن طرف مقابلش را ندارد. او دوست دارد قصه آدم‌های سرزمین زیبایش را تعریف کند. از خفقان‌ها اگر می‌گوید، اتفاقاً به دلیل نگاه دلسوزانه‌اش به محیط اطراف خود است، نه به دلیل سیاست‌زدگی و مخالفت با این حزب و آن جناح.

جیلان عاشق قصه‌گویی‌ست و این را از آن سکانس‌های مثل همیشه بلند و پرحرفش حس می‌کنیم. او ترتیبی می‌دهد که هر سکانس، به شکلی جداگانه داستانی برای گفتن داشته باشد در عین حالی که در خدمت کلیت کار قرار می‌گیرد. به عنوان نمونه‌ای مشخص، نگاه کنید به سکانسی که پول سینان گم می‌شود و او افراد خانه را مقصر می‌داند. این سکانس از حضور همسایه برای کمک گرفتن از آن‌ها آغاز می‌شود و در نهایت به دعوای انتهایی می‌رسد. در این میان او حتی به شیوه فیلم‌های هیجان‌انگیز، کمی هم دلهره به صحنه می‌افزاید؛ بستن درِ پذیرایی توسط دختر، سایه‌ای که از پشت درِ شیشه‌ای می‌گذرد و نگاه مشکوک دختر، باز شدن در به خاطر وزش نسیمی ملایم و تکان خوردن لوستر و تمام این لحظه‌ها، در حالی که مادر با چشمانی گریان مشغول دیدن صحنه‌ای از یک فیلم قدیمی ترکی‌ست که در آن ییلماز گونی (هنرمند مورد علاقه جیلان) بازی می‌کند. این شیوه‌ای‌ست که او برای قصه‌گویی‌اش در نظر می‌گیرد و به همین دلیل است که مدت زمان طولانی فیلم، اگر کمی صبور باشیم، چندان حس نمی‌شود چون او به‌خوبی بلد است حس جاری در صحنه و میان شخصیت‌هایش را بیرون بکشد و با ریزه‌کاری‌هایی همراه کند که مخاطب به دنبال داستان کشیده شود. هم‌چنان که مثل اغلب فیلم‌سازان خوب دنیا، بلد است از محیط زندگی شخصیت‌هایش هم شخصیتی دیگر بسازد و مناظری را نشان بدهد که حتی برای کسی که در همان محیط هم زندگی می‌کند، تازگی داشته باشد. نکته جالب‌تر این‌که او کار با بازیگران را هم به‌خوبی می‌شناسد. آیدین دوغو دمیرکول که در نقش سینان بازی می‌کند، در واقع بازیگر چندان شناخته‌شده‌ای نیست. او تا پیش از فیلم جیلان، در برنامه‌های کمدی تلویزیونی ظاهر شده و تنها در یک فیلم سینمایی کمدی نقش ایفا کرده است. عجیب‌تر این که او هیچ‌گاه فیلم‌های جیلان را ندیده بود! مورات جمجیر هم که نقش ادریس را به‌یادماندنی بازی می‌کند، در واقع بازیگری کمدی‌ست که تا پیش از فیلم جیلان، در سریال‌های کمدی تلویزیون و فیلم‌های سینمایی کمدی بازی کرده بود. همان‌طور که می‌بینید، جیلان با انتخاب این بازیگرها خطر بزرگی را به جان می‌خرد و از آن به سلامت عبور می‌کند. او ابایی از این ندارد که بازیگر نقش اولش هیچ‌گاه فیلم‌های او را ندیده باشد و حتی حال و هوای کارهای او را هم نشنیده باشد. او با انتخاب دو بازیگر طنز برای نقش اول فیلمش، اتفاقاً نشان می‌دهد که میانه خوبی هم با طنز دارد و هیچ‌کدام از فیلم‌هایش هم عاری از طنازی نیستند

جادویی که او از هم‌پوشانی داستان، شخصیت‌ها و فضا می‌آفریند، مخصوص خود اوست و تقلیدناپذیر. بی‌جهت نیست که سکانس پایانی صحبت پدر و پسر، در پنج شرایط آب و هوایی مختلف فیلم‌برداری شد و در نهایت هم جیلان، صحبت آن دو در هنگام بارش برف را برای فیلمش انتخاب کرد، به این دلیل ساده که او عاشق برف است. او می‌تواند کاری کند که در این دور و زمانه، یک فیلم سه‌ساعته هم چندان خسته‌کننده به نظر نرسد و این جادوی اوست.

فیلم‌های دیگر بیلگه جیلان در «سینمای خانگی من»:

ـ خواب زمستانی (اینجا)

ـ دوردست (اینجا)

ـ روزی روزگاری در آناتولی (اینجا)

ـ اقلیم‌ها (اینجا)

 





لينک منبع

درباره ی admin

همچنین ببینید

cargo – Filmovies

فیلم_کوتاه CARGO کارگردان: Ben Howling & Yolanda Ramkeمحصول : ۲۰۱۲   فیلممویز در نظر دارد …

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *